چگونه از زندگي خود لذت ببريد. | عمومي

چگونه از زندگي خود لذت ببريد.

زندگي شما مي تواند به زيبائي روياهايتان باشدو فقط بايد باور داشته باشيد كه مي توانيد كارهاي ساده اي انجام دهيد. در زير ليستي از كارهايي كه مي توانيد براي داشتن زندگي شادتر انجام دهيد ، آورده شده است. هر روز آنها را به كار بگيريد و از زندگي خود لذت ببريد.

سلامتي:

1) آب فراوان بنوشيد.

2) مثل يك پادشاه صبحانه بخوريد و مثل يك شاهزاده ناهار و مثل يك گدا شام بخوريد.

3) از سبزيجات بيشتر استفاده كنيد تا غذاهاي فراوري شده .

4) با اين 3 زندگي كنيد: انرژي ، شور اشتياق ، دلسوزي و همدلي.

5) از نماز و دعا كمك بگيريد.

6) بيشتر بازي كنيد.

7) بيشتر از سال گذشته كتاب بخوانيد.

8) روزانه 10 دقيقه سكوت كنيد و به تفكر بپردازيد.

9) 7 ساعت بخوابيد.

10) هر روز 10 تا 3 دقيقه پياده روي كنيد و در حين پياده روي ، لبخند بزنيد.

 شخصيت:

11) زندگي خود را با هيچ كسي مقايسه نكنيد ، شما نمي دانيد كه بين آنها چه مي گذرد.

12) افكار منفي نداشته باشيد ، درعوض انرژي خود را صرف امور مثبت كنيد.

13) بيش از حد توان خود كاري انجام ندهيد.

14) خيلي خود را جدي نگيريد.

15) انرژي خود را صرف فضولي در امور ديگران نكنيد.

16) وقتي بيدار هستيد بيشتر خيال پردازي كنيد.

17) حسادت يعني اتلاف وقت ، شما هرچه را كه بايد داشته باشيد ، داريد.

18) گذشته را فراموش كنيد، اشتباهات گذشته ي شريك زندگي خود را به يادش نياوريد اين كار آرامش زمان حال شما را از بين مي برد.

19) زندگي كوتاه تر از اين است كه از دذيگران متنفر باشيد. نسبت به ديگران تنفر نداشته باشيد.

20) با گذشته خود رفيق باشيد تا زمان حال خود را خراب نكنيد.

21) هيچكس مسئول خوشحا كردن شما نيست ، مگر خود شما.

22) بدانيد كه زندگي به مدرسه اي مي ماند كه بايد در آن چيزهايي بياموزيد. مشكلات قسمتي از برنامه درسي هستند و به مانند كلاس جبر مي باشند.

23) بيشتر بخنديد و لبخند بزنيد.

24) مجبور نيستيد كه درهر بحثي برنده شويد. گاهي مخالفت هم وجود دارد.

جامعه:

25) گهگاهي به خانواده و اقوام خود زنگ بزنيد.

26) هر روز يك چيز خوب به ديگران ببخشيد.

27) خطاي هر كسي را به خاطر هر چيزي ببخشيد.

28) زماين را با افراد بالاي 70 سال و زير 6 سال بگذرانيد.

29) سعي كنيد حداقل هر زور به 3 نفر لبخند بزنيد.

30) اينكه ديگران راجع به شما چه فكري مي كنند به شما مربوط نيست.

31) زمان بيماري ، شغل شما به كمك شما نمي آيد، بلكه دوستان شما به شما مدد مي رسانند، پس با آنها در ارتباط باشيد.

زندگي:

32) كارهاي مثبت انجام دهيد .

33) از هر چيز مفيد و زشت دوري بجوئيد.

34) خداوند درمان گر هر چيزي است. (ذكر خدا شفاي هر دردي است).

35) هر موقعيتي ، خوب يا بد ، گذاراست.

36) مهم نيست كه چه احساسي داريد ، بايد به پا خيزيد ، لباس خود را به تن كرده و در جامعه حضور پيدا كنيد.

37) همين كه صبح از خواب بيدار مي شويد، بايد از خداوند تشكر كنيد.

38) بخش عمده دورن شما شاد است ، بنابراين خوشحال باشيد.

 

آخرين اما نه كم اهميت ترين:

لطفا" اين موارد را براي هر كسي كه دوست داريد بفرستيد و برايش بخوانيد.

- نقل از يك سايت -


Written By On 29 دي 1388 Time 19:57
تشکر... | عمومي

ممنونم از همه دوستای گلم...

من نبودم چند ماهی اما الان اومدم..

فدای همتوووووووون..

کمکم کنید..

غریبه آشنا چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من دلم برات تنگیده...

چرا یه خبر از خودت نمیدی؟؟؟؟؟؟

منتظرتم.


Written By سهیلا On 4 دي 1388 Time 19:55
ایران ... | عمومي

به امید ایرانی سبز ...

 

 

 

 http://musicjet.persiangig.ir/image/Golbargy/af28006889284cc5e97e33abfa03fe82785e40e3.jpeg

 

هــوای خــانــه چــه دلـگـیـــر مـی شــود گــــاهی

از ایـــن زمـــانـــه دلــم سـیــر مـی شـود گـــاهـی


عــقـــاب تـیـــز پـــر دشــــت هـــای اســتـــغــنـــاء

اسـیــــر پـنــجـه ی تـقـدیـــر مـی شــود گــــاهــی


صـــــدای زمـــــزمـــــه ی عــــاشـــقـــــان ِ آزادی

فـقــان و نــالــه ی شـبـگـیــر مـی شـود گــــاهــی


نـــگــــــاه مــــردم بــیــــگــــانـــه در دل غــــربــــت

به چـشـم خسـتـه ی مـن تـیـر می شـود گــاهـی


مـبـــر ز مـــوی سـپــیــدم گــمــان بـــه عــمــر دراز

جـوان ز حــادثــه ای پــیـــر مــی شــود گـــــاهــی


بـگــو اگــرچــه بــه جــایـی نــمی رســد فــریـــــاد

کــلام حـق دم شـمـشـیــر مـی شـــود گــــاهــی


بــگیـــــر دســـت مـــــــرا آشـــنــــای درد بــگیـــــر

مگــو چـنـیـن و چـنــان دیــر مـی شــود گـــــاهــی


به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک

مـحـبـــت اسـت کــه زنـجـیــر مـی شــود گـــاهـی


هــوای خــانــه چــه دلـگـیـــر مـی شــود گــــاهی

از ایـــن زمـــانـــه دلــم سـیــر مـی شـود گـــاهـی

 

***

Written By On 4 دي 1388 Time 19:44
مهدی مقدم به جمع خوانندگان لوس آنجلسی پیوست | عمومي

مهدی مقدم به جمع خوانندگان لوس آنجلسی پیوست

 



مهدی مقدم هم به جمع خوانندگان لوس آنجلسی پیوست . مهدی مقدم در جمع خوانندگان داخلی دارای رکورد بیشترین تولید موزیک ویدیو بود و با توجه به تعداد بالا موزیک ویدیو های او و عمل نکردن به تعهدادتش در ارشاد و همکاری با شبکه های غیر مجاز ماهواره ای ، تقریبآ مجوز گرفتن آلبوم جدید او امری محال بود و نام او در لیست خوانندگان ممنوع الفعالیت قرار داشت . امیدواریم خروج هنرمندان داخل کشور و همکاری آنها با مارکت لوس آنجلس به بهانه ممنوع الفعالیت بودن به یک امر همه گیر تبدیل نشود

 

مهدی مقدم به جمع خوانندگان لوس آنجلسی پیوست

 


Written By On 28 آبان 1388 Time 15:18
داستانک... | عمومي

میخواهم برایت از خاطرات تنهاییم بگویم
کسی که آرامش بخشی صدای خسته اش را، مدیون تک تک ثانیه های باتو بودن میدانست، اکنون سخت در خواستن نبایدها میکوشد.
آنجا که پایان من است، مرا خواهی یافت

 

 

عكس به شرط چاقو : loo3-loo3.blogfa.com

 

مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت.
زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟
- سلام
و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.
- همسرت اون جاست؟
مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.
- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.
- خوبه.خداحافظ.
گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت.
 او را به طرف خودش کشید:کجا بودیم عزیزم؟
زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟
- یکی از دوستام.
- پس چرا رنگت پرید؟
- نه٬ نه.چیز خاصی نیست.
زن٬صورت نزدیک صورت او برد.
آهسته پرسید:همسرت بود؟

 

مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوست دارم.
زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.
مرد لبخند زد:واقعن؟!
زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،
سر بالا آورد.یه چشم او خیره شد و گفت:واقعن!!!

 

 


 


Written By سهیلا On 4 مرداد 1388 Time 11:07
نامه چارلی چاپلین به دخترش ... | عمومي

نامه چارلی چاپلین به دخترش

چارلی چاپلین را به جرات باید  مرد همه کاره سینما جهان  قلمداد کرد یک آهنگساز خوب ، یک کارگردان فوق العاده و از همه مهمتر یه بازیگز محبوب و دوست داشتنی چارلی چاپلین سینمای کمدی جهان را متحول کرد و آثاری ماندگار خلق کرد که هم اکنون هم جالب و خنده دار هستند :

 

 

ژرالدین، دخترم!

 اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه­ی کوچک من همه­ی این سپاهیان بی سلاح خفته­اند، نه تنها برادر و خواهر تو، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آن که این پرندگان خفته را بیدار کنم، خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ، برسانم.

من از تو بس دورم، خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه­ی من دور کنند؛ تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در  پاریس افسونگر بر روی صحنه­ی پر شکوه  شانزه لیزه می­رقصی؛ این را می­دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم­هایت را می­شنوم و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می­بینم. شنیده­ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده. شاهزاده خانم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه­ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل­هایی که برایت فرستاده­اند ، ترا فرصت هشیاری داد، در گوشه­ای بنشین، نامه­ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شب­های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم: قصه­ی زیبای خفته در جنگل، قصه­ی اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم می­آمد، طعنه­اش می­زدم و می­گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته­ام. رویا می­دیدم ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو.

دختری می­دیدم به روی صحنه، فرشته­ای می­دیدم به روی آسمان که می­رقصید، و می­شنیدم تماشا گران را که می­گفتند: دختره را می­بینی؟ این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟ چارلی!

آری، من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه­ی حریر شاهزادگان می­رقصی! این رقص­ها و بیشتر از آن صدای کف زدن­های تماشاگران گاه ترا به آسمان­ها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه و پاهایی که از بینوایی می­لرزد، می­رقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین!

 در آن شب­های افسانه­ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می­رفتی، من باز بیدار می­ماندم، در چهره­ی تو می­نگریستم، ضربان قلبت را می­شمردم و از خود می­پرسیدم: چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی­شناسی ژرالدین. در آن شب­های  دور بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه­ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن آواز می­خواند و می­رقصید و صدقه جمع می­کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده­ام. من درد بی خانمانی را کشیده­ام و از این­ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می­زد، اما سکه­ی صدقه­ی رهگذر خود خواهی آن را می­خشکاند، احساس کرده­ام . با این همه من زنده­ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند، نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی­آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آن چه آنان خندیدند، من گریستم.

ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می­کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب، هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می­آیی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن .اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می­رساند بپرس .حال زنش راهم بپرس... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه­اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده­ی خودم در بانک پاریس دستور داده­ام فقط این نوع خرج­های تورا بی چون و چرا قبول کند، اما برای خرج­های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه به گاه با اتوبوس، با مترو، شهررا بگرد. مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم! تو یکی از آن­ها هستی دخترم، نه بیشتر!

هنر پیش از آن که دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می­شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه­ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می­شناسم، از قرن­ها پیش آنجا گهواره­ی بهاری کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیباتر از تو، چالاک­تر از تو و مغرورتر از تو! آنجا از نور نورافکن­های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولیان تنها نور ماه است! نگاه کن! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی­رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده­ی چاپلین هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!

من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت می­فرستم، هر مبلغی که می­خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می­کنی، با خودت بگو: سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می­زنم، برای آنست که از  نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته­ام؛ همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می­روند، نگران بوده­ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار بیش از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط می­کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا بفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد! آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می­کنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگ­ترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه این الماس برای همه می­درخشد.

برهنگی بیماری عصر ماست! من پیرمردم، شاید حرف­های خنده آور می­زنم، اما بد نیست اندیشه­ی تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه­ی جزیره­ی لختی­ها می­شود! می­دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یک دیگر دارند. با من، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛ من از کودکان مطیع خوشم نمی­آید! با این همه پیش از آن که اشک­های من این نامه را تر کند، می­خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه­ای رخ دهد تا تو آن چه من به راستی می­خواستم بگویم را دریافته باشی.

چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های نمایش، روزی هم جامه­ی عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم، تنها گاهگاهی چهره­ی خود را در آینه نگاه کن، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگ­های توست. امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ­های من می­خشکد ، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم! تو نیز تلاش کن.

رویت را می­بوسم.

 

 سوئیس، دومین ساعت از 8760 ساعت سال 1964


 


Written By سهیلا On 3 مرداد 1388 Time 21:56
تو شاهزاده کوچولوی منی.... | عمومي

شازده کوچولو و گل سرخ

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده.

صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید

 

شهریار کوچولو و گلِ سرخ

نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود. شهریار کوچولو در حالِ تماشای گلِ سرخ

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که: ببر و گلِ سرخ
-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می‌خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟ شهریار کوچولو در حالِ پوشاندنِ گلِ سرخ
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم... شهریار کوچولو در حالِ گذاشتنِ سرپوش روی گلِ سرخ

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم

 


Written By سهیلا On 31 تير 1388 Time 12:48
خدا هم تو کار آدماش مونده.... | عمومي

خدایا امروز حرفم با توئه با تویی که چند وقته احساس میکنم خیلی ازم دوری خدایا احساس میکنم هر چی از این نردبان بالا میرم بازم بهت نمیرسم نکنه دارم راهو اشتباه میرم .

خدایا خسته ام از دنیا از خودم از آدماش از دروغ هاش از دورویی هاش از تهمتها از حرمت شکنی ها ، تو چقدر صبوری چقدر صبوری که همه ی این چیزی ها رو میبینی و هیچی نمیگی .

خدایا اصلا بعضی وقتها روم نمیشه باهات حرف بزنم شرمنده ام برا تمام کارهام .

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که اگه سجده نبود این بنده ها چی کار میکردند وقتی پریم از غرور و تکبر با سجده چنان همه چی میشکنه که انگار جز خاک هیچی نیستیم.

خدایا میترسم ، میترسم نه به خاطر گناهام چون هر چی تو بگی قبول دارم اما از قول هایی که دادم و عمل نکردم میترسم دیگه حسابشون از دستم در رفته .

وقتی یادم میاد که چیزی ها که ازت نخواستم و دادی و چه چیز ها که از خواستم و فاصله ی اجابتش فقط چند ثانیه بود حالا فرقی نمیکنه چی خواستم اما اون چند ثانیه برام به اندازه ی یه دنیا ارزش داره هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم خجالت میکشم .

خدایا وقتی به کارهای خودم ، به کار های دیگران فکر میکنم میگم اگه تو ستار العیوب نبودی باید چی کار میکردیم . چقدر ما بنده ها بدیم چون همین بنده که ادعای بندگیش میشه و ادعای برتریش میشه میاد و جلوی تو وایمیسته و میگه تو ستار العیوبی باش من میخوام بشم آشکار العیوب میخوام جای تو رو بگیرم میخوام کاری که تو نمیکنی رو بکنم میخوام رازها ، عشق ها، دوستی ها ، دروغ ها، دورویی ها ، ریاها و... رو فاش کنم و شروع میکنه به..........

خدایا همیشه وقتی به این جمله برمیخوردم که از خدا بترسید خیلی پیش خود م شاکی میشدم که چرا باید من بنده از خدا بترسم از خدایی که الرحم الراحمینه

اما بازم نمخوام ازت بترسم آخه تو تنها کسی هستی که تمام حرف دلمو بهش بزنم .خدایا انقدر باهات حرف دارم که....

....................................

نمیدونم این چند تا جمله یا روایت یا... رو از کی شنیدم اما هر وقت بهش فکر میکنم امید میگیرم برا زندگی برا یه رو تازه برا بودن :

« وقتی اون دنیا محاکمه ات کردند و جزای تو هم شد جهنم و داری زار میزنی اما فرشته ها تو رو به طرف درهای جهنم میبرن وقتی داری التماس میکنی ، فقط یه لحظه یه لحظه برمیگردی و به پشت سرت نگاه میکنی خدا تحمل نگاهت رو نداره تو رو میبخشه میگه نبریدش اون بنده ی منه نبریدش من از حقم گذشتم و بخشیدمش بیاریدش ...

این یعنی امید تا اخرین لحظه ...»

یاحق


Written By سهیلا On 15 تير 1388 Time 14:24
زندگی در بینهایت... | عمومي

user posted image

 

يكي ميگفت زندگي اينجا خيلي سخت شده!يه جورايي برام عذاب آور شده نه كه فكر كني تنها من اين حرف و ميزنم نه !اين حرف خيلياي ديگه است كه اينجا و زير اين آسمون دارند زندگي ميكنند.به خدا دارم بالا ميارم از اين زندگي پُر ازتكرار از اين روزايي كه شب ميشند و از اين شبايي كه صبح ميشند بدون اينكه بفهمم چي جوري گذشته !نگام كن !گرد پيري تو اوج جووني نشسته رو همه وجودم!به چشم هاش خيره شدم و گفتم پس تو هم تو دايره آدمايي قرار گرفتي كه زندگي رو خيلي سخت ميگيرند!صداش و بالا برد و گفت باز شروع نكن .حالم از حرفاي اميدوار كننده بهم ميخوره !سرم و پايين انداختم و گفتم اما من نميخوام اميدوار كننده حرف بزنم /من فقط حقيقت رو ميگم و مثل هميشه سيلي حقيقت تلخه !گفتم خيلي ها مشكل دارند !يكي صبح تا شب دنبال يه لقمه نون بالا و پايين ميره و آخر سر دست از پا دراز تر برميگرده !يكي بيماره و همه وجودش درد و فرياد ميكشه و يكي هم تو عشق سقوط آزاد رو تجربه كرده و خودش و بين افكارش از ياد برده آره همه مشكل دارند اصلا بهتره بگم به ازاي هر آدمي يه مشكل بزرگ وجود داره .اينا من و ناراحت نميكنه اما اين كه ميبينم تو همه اين مشكلات جايي براي زندگي نيست دلم ميگيره !زندگي اين نيست كه فكر ميكني .زندگي بعني جنگيدن يعني نترسيدن يعني عشق ورزيدن و عاشق بودن !منم حالم بهم ميخوره كه شما زندگي را تنها با مشكلاتش ميشناسيد .مشكلات اقتصادي و عاطفي و بيماري و… هر كسي رو ميتونه ديوانه كنه اما چيزي كه ما رو از داخل فرو ميريزه نبود عشق به زندگي تو وجود ماست .عشق به همه لحظه هايي كه ميگذره عشق به طلوع خورشيد هر روز عشق به سياهي شب و ستاره باران و…!زندگي زيباست و ارزش جنگيدن داره !هرلحظه اون يه فرصته براي دوست داشتن براي مهر ورزيدن براي تلاش كردن براي زنده نگاه داشتن ارزش زندگي در وجودمان !مشكلات هرچقدر هم بزرگ باشند حل شدني است و ازت ميخوام اين و هزار بار تو ذهنت تكرار كني تا همه وجودت و فرا بگيره !عاشق زندگي باش و با عشق همه مشكلات رو كم رنگ تر كن!نگاش كردم …توچشماش لبخند رو ديدم !كاش هميشگي باشه !


Written By سهیلا On 31 خرداد 1388 Time 13:15
زندگی زیباست ای زیبا پسند... | عمومي

 

زندگی زیباست به گل خنده ی تو ...

به دستان پر عشقت که گیسوان بید را نوازش می کند، می ماند...

زندگی زیباست...

به اندازه ی کلاس درسی که در آن درس "عشق" را به من یاد دادی و فهماندی که ،

"معشوق" زیباست...

تا حد گلبرگ شقایق وحشی، زندگی زیباست...

به اندازه ی جاده ی پر پیچ و خم سرنوشت...

به درازی جاده ی مهربانی، زندگی زیباست...

به اندازه ی صدف های مروارید..

به اندازه ی گرمی آغوش تو ...

و بوسه ات...

 

منتظر نظرات قشنگتون هستم دوستان خوبم............


Written By سهیلا On 26 فروردين 1388 Time 20:42
Previous Posts
Notice :: For Watching any Post or Directory You just need to click over It's Title ::
Pages: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]